سایت رسمی جلال فیض بخش

پاسخ به شبهات اهل سنت و وهابیت

سایت رسمی جلال فیض بخش

پاسخ به شبهات اهل سنت و وهابیت

حضرت امیر علیه السلام در نامه خود به معاویه می نویسد:

إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ وَ لا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّی.

نهج البلاغة: الکتاب رقم 6.

همانا کسانی با من، بیعت کرده اند که با ابابکر و عمر و عثمان، با همان شرایط بیعت نمودند، پس آنکه در بیعت حضور داشت نمیتواند خلیفه ای دیگر برگزیند، و آنکه غایب است نمی تواند بیعت مردم را نپذیرد، همانا شورای مسلمین، از آنِ مهاجرین و انصار است، پس اگر بر امامت کسی گرد آمدند، و او را امام خود خواندند، خشنودی خدا هم در آن است.

حال اگر کسی کار آنان را نکوهش کند یا بدعتی پدید آورد، او را به جایگاه بیعت قانونی باز می گردانند، اگر سر باز زد با او پیکار میکنند، زیرا که به راه مسلمانان درنیامده، خدا هم او را در گمراهیش وامی گذارد.

برخی به این نامه استناد می کنند و آن را دلیل مشروعیت خلافت ابوبکر و عمر دانسته ومی گویند:

در این نامه إمام صریحاً اجماع مهاجرین و انصار را بر امامت کسی، باعث مشروعیت آن دانسته، از جمله آن رامصحح خلافت خود می داند و آن را مورد رضایت خدا وباعث طعن بر مخالفین آن و حتی حلال بودن قتال با آنان می داند.

در پاسخ باید گفت: در نامه حضرت امیر(علیه السلام) به معاویه توجه به چند نکته ضروری است .

احتجاج علی (علیه السلام) به معاویه از باب الزام

1 . آنچه که مسلم است ، امام ( علیه السلام ) در این نامه در مقام بیان یک قاعده کلی کلامی نیست ؛ بلکه در مقام احتجاج با دشمن عنودی است که معتقد به مشروعیت خلافت خلفاء از طریق بیعت مهاجرین و انصار بود ؛ یعنی از باب استدلال به خصم از راه عقاید و افکار و اعمال خود اوست ، که از او بعنوان «وجادلهم بالتی هی أحسن» تعبیر می شود .

به عبارت دیگر، حضرت امیر (علیه السلام) به معاویه که از طرف عمر و عثمان استاندار و حاکم شام بود ، و آنان را خلیفه مشروع می دانست ، خطاب کرده و می فرماید :

اگر از نظر تو معیار مشروعیت خلافت آنان ، اجتماع مهاجرین و انصار بود ، همان معیار در خلافت من نیز وجود دارد .

2 . از آنجا که قصد مؤلف نهج البلاغه ، نقل بخش های بلیغ سخنان حضرت بوده ؛ از این رو ، بخشی از این نامه را نقل نکرده و دیگر مؤلفان ؛ همانند نصر بن مزاحم و ابن قتیبه دینوری این نامه را به صورت مبسوط نقل کرده اند و نکاتی در نقل آنان هست که نشانگر حقیقت یاد شده است .

3 . در آغاز نامه حضرت علیه السلام آمده :

فإنّ بیعتی بالمدینة لزمتک و أنت بالشام .

همانگونه که بیعت با ابوبکر و عمر در مدینه بود و تو در شام به آن ملتزم گردیدی ، باید به بیعت من نیز تسلیم شوی .

وقعة صفین- ابن مزاحم المنقری - ص 29 - با تحقیق عبدالسلام محمد هارون- چاپ مؤسسة العربیّة الحدیثة و الامامة والسیاسة - ابن قتیبة الدینوری - با تحقیق شیری - ج 1- ص 113 و با تحقیق زینی - ج 1 - ص 84 و المناقب - موفق الخوارزمی - متوفای 568 - ص 202 - با تحقیق شیخ مالک محمودی - چاپ جامعه مدرسین قم و جواهر المطالب - ابن دمشقی شافعی - ج 1 - ص 367- با تحقیق شیخ محمودی - چاپ مجمع احیاء الثقافة الاسلامیّة و تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 59 - ص 128 - با تحقیق علی شیری - چاپ دارالفکر و شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 3 - ص 75 و ج 14- ص 35 و 43 .

و این فرمایش حضرت ، در برابر استدلال سخیف معاویه است که دلیل تسلیم نشدن خویش در برابر حضرت را ، سرپیچی مردم شام از بیعت با حضرت عنوان کرده بود :

وأما قولک أنّ بیعتی لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم یدخلوا فیها کیف وإنّما هی بیعة واحدة ، تلزم الحاضر والغائب ، لا یثنی فیها النظر ، ولا یستانف فیها .

شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 14- ص 43 و بحار الأنوار - علامه مجلسی - ج 33 - ص82 و الغدیر - علامهء امینی - ج 10- ص 320 و نهج السعادة - محمودی - ج 4 - ص 263 .

اما گفتار تو که به خاطر بیعت نکردن اهل شام ، خلافت مرا زیر سؤال بردی ، سخن بی اساس و سخیف است ؛ زیرا بیعتی که با خلیفه مسلمین در مرکز حکومت اسلامی انجام می گیرد ، رعایت آن بر تمام حاضران و غائبان لازم است و کسی حق ندارد در آن تجدید نظر کند و یا بیعتی جدیدی را از سر گیرد .

4 . حضرت در بخش پایانی نامه، داستان بیعت شکنی طلحه و زبیر را گوشزد نموده و سپس از معاویه می خواهد همانند سایر مسلمانها در برابر حکومت ، سر تسلیم فرود آورد و خود را گرفتار ننماید و در غیر این صورت با وی به ستیز خواهد برخاست :

وإن طلحة والزبیر بایعانی ثم نقضا بیعتی، وکان نقضهما کردّهما، فجاهدتهما . علی ذلک حتی جاء الحق وظهر أمر اللّه وهم کارهون. فادخل فیما دخل فیه المسلمون، فإن أحب الأمور إلی فیک العافیة، إلا أن تتعرض للبلاء . فإن تعرضت له قاتلتک واستعنت اللّه علیک .

به جانم سوگند ! اگر شرط انتخاب رهبر ، حضور تمامی مردم باشد ، هرگز راهی برای تحقق آن وجود نخواهد داشت ، بلکه آنان که صلاحیت دارند، رهبر و خلیفه را انتخاب می کنند و عمل آن ها نسبت به دیگر ، مسلمانان نافذ است ، آنگاه نه حاضران بیعت کننده ، حق تجدید نظر دارند و نه آنان که در انتخابات حضور نداشتند حق انتخابی دیگر را خواهند .

وقعة صفّین: ص 20 و 29، الامامة والسیاسة: ج 1، ص 113، المناقب خوارزمی: ص 202، جواهر المطالب: ج 1، ص 367، تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر: ج 59، ص 128 و شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید: ج 14، ص 36.

. اگر امام علی علیه السلام بیعت با خلفای سه گانه را دلیل بر مشروعیت آن ها می دانست ، چرا خودش از بیعت کردن با آنان امتناع کرد ؟

این که امام علی علیه السلام با آن ها بیعت نکرده است ، از قطعیات تاریخ است که حتی صحیح ترین کتاب های اهل سنت نیز به آن اعتراف کرده اند .

محمد بن اسماعیل بخاری می نویسد :

وعاشت بعد النبی صلی الله علیه وسلم، ستة أشهر فلما توفیت دفنها زوجها علی لیلا ولم یوءذن بها أبا بکر وصلی علیها وکان لعلی من الناس وجه حیاة فاطمة فلما توفیت استنکر علی وجوه الناس فالتمس مصالحة أبی بکر ومبایعته ولم یکن یبایع تلک الأشهر .

فاطمهء زهرا [ سلام الله علیها ] بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شش ماه زنده بود ، وقتی از دنیا رفت ، شوهرش او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را خبر نکرد و خود بر او نماز خواند . تا فاطمه زنده بود ، علی [ علیه السلام] در میان مردم احترام داشت ؛ اما وقتی قاطمه از دنیا رفت ، مردم از او روی گرداندند و این جا بود که علی با ابوبکر مصالحه و بیعت کند . علی [ علیه السلام ] در این شش ماه که فاطمه زنده بود ، با ابوبکر بیعت نکرده بود .

صحیح البخاری، ج 5، ص 82 .

بعد هم که بیعت کردند ، از روی میل و اختیار نبوده است ؛ بلکه با زور و اجبار بوده است ؛ چنانچه امام علی علیه السلام در نهج البلاغه نامه 28 می فرماید :

إنّی کنت أقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتی أبایع .

مرا از خانه ام کشان کشان به مسجد بردند ؛ همان گونه ای که شتر را مهار می زنند و هر گونه فرار و اختیار از او می گیرند .

و جالب این است که می گوید وقتی آقا امیر المؤمنین علیه السلام وارد مسجد شد ، گفتند با ابوبکر بیعت کن . حضرت فرمود : اگر من بیعت نکنم ، چه می شود ؟ گفتند : قسم به خدای که شریک ندارد ، گردنت را می زنیم . حضرت فرمود : در این هنگام بندهء خدا و برادر پیامبر را کشته اید . ابوبکر ساکت شد و چیزی نگفت .

فقالوا له : بایع . فقال : إن أنا لم أفعل فمه ؟ ! قالوا : إذا والله الذی لا إله إلا هو نضرب عنقک ! قال : إذا تقتلون عبد الله وأخا رسوله . وأبو بکر ساکت لا یتکلم .

الإمامة والسیاسة بتحقیق الشیری: 31، باب کیف کانت بیعة علی بن أبی طالب .

و از آن جالب تر این که در اثبات الوصیهء مسعودی آمده است که امیر المؤمنین علیه السلام را کشان کشان بردند به طرف آقای ابوبکر و گفتند که باید بیعت کنی . دست علی علیه السلام مشت بود و باز نبود . تمام این ها جمع شدند تا مشت آن حضرت را باز کنند و در درون دست ابوبکر قرار دهند ، نتوانستند . جناب ابوبکر تشریف آورند جلو و دست خود را بر روی دست بستهء امیر المؤمنین علیه السلام به عنوان بیعت کشیدند .

فروی عن عدی بن حاتم أنه قال : والله ، ما رحمت أحدا قط رحمتی علی بن أبی طالب علیه السلام حین اتی به ملببا بثوبه یقودونه إلی أبی بکر وقالوا : بایع ، قال : فإن لم أفعل ؟ قالوا : نضرب الذی فیه عیناک ، قال : فرفع رأسه إلی السماء ، وقال : اللهم إنی اشهدک أنهم أتوا أن یقتلونی فإنی عبد الله وأخو رسول الله ، فقالوا له : مد یدک فبایع فأبی علیهم فمدوا یده کرها ، فقبض علی أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم یقدروا ، فمسح علیها أبو بکر وهی مضمومة ... .

إثبات الوصیة للمسعودی: 146، الشافی : 3 / 244 ، علم الیقین : 2 / 386 - 388 . بیت الأحزان للمحدث القمی: 118، الأسرار الفاطمیّة للشیخ محمد فاضل المسعودی: 122، علم الیقین للکاشانی: 686، المقصد الثالث ، الهجوم علی بیت فاطمة (علیه السلام) لعبد الزهراء مهدی: 136، 343 .

امام علیه السلام ، سیره شیخین را غیر مشروع می داند .

6. اگر امام علی علیه السلام خلافت آنان را مشروع می دانست ، چرا در روز شورای ششه نفره وقتی سه بار به حضرت پشنهاد دادند که بر طبق سنت ابوبکر و عمر رفتار کند تا با او بیعت کنند ، حضرت با قاطعیت تمام رد نموده و اعلام کرد معیار و ملاک حکومت من فقط کتاب خدا و سنّت پیامبر است و با وجود این دو ، نیازی به ضمیمه کردن سیره دیگری نیست.

یعقوبی ، تاریخ نویس معروف اهل سنت این قضیه را این گونه نقل می کند :

وخلا بعلی بن أبی طالب ، فقال : لنا الله علیک ، إن ولیت هذا الامر ، أن تسیر فینا بکتاب الله وسنة نبیه وسیرة أبی بکر وعمر . فقال : أسیر فیکم بکتاب الله وسنة نبیه ما استطعت . فخلا بعثمان فقال له : لنا الله علیک ، إن ولیت هذا الامر ، أن تسیر فینا بکتاب الله وسنة نبیه وسیرة أبی بکر وعمر . فقال : لکم أن أسیر فیکم بکتاب الله وسنة نبیه وسیرة أبی بکر وعمر ، ثم خلا بعلی فقال له مثل مقالته الأولی ، فأجابه مثل الجواب الأول ، ثم خلا بعثمان فقال له مثل المقالة الأولی ، فأجابه مثل ما کان أجابه ، ثم خلا بعلی فقال له مثل المقالة الأولی ، فقال : إن کتاب الله وسنة نبیه لا یحتاج معهما إلی إجیری أحد . أنت مجتهد أن تزوی هذا الامر عنی . فخلا بعثمان فأعاد علیه القول ، فأجابه بذلک الجواب ، وصفق علی یده .

تاریخ الیعقوبی - الیعقوبی - ج 2 - ص 162

عبد الرحمن بن عوف آمد پیش علی بن أبی طالب [علیه السلام ] و گفت : ما با تو بیعت می کنیم به شرطی که وقتی حکومت به دست تو رسید ، به کتاب خدا ، سنت پیامبر و روش ابو بکر و عمر رفتار کنی . امام فرمود : من فقط بر طبق کتاب خدا و سنت پیامبر ؛ تا اندازه ای که توان دارم رفتار خواهم کرد .

عبد الرحمن بن عوف رقت پیش عثمان و گفت : ما با تو بیعت می کنیم به شرطی که وقتی حکومت به دست تو رسید ، به کتاب خدا ، سنت پیامبر و روش ابو بکر و عمر رفتار کنی . عثمان در جواب گفت : بر طبق کتاب خدا ، سنت رسول و روش ابو بکر و عمر با شما رفتار خواهم کرد .

عبد الرحمن دو باره رفت پش امام و همان جواب اول را شنید ، دو باره رفت پیش عثمان و بازهم همان سخنی را گفت که بار اول گفته بود . برای بار سوم پیش علی بن أبی طالب رفت و همان پشنهاد را داد ، امام علی [ علیه السلام ] فرمود :

وقتی کتاب خدا و سنت پیامبر در میان ما هست ، هیچ نیازی به عادت و روش کسی دیگری نداریم ، تو تلاش می کنی که خلافت را از من دور کنی .

برای بار سوم پیش عثمان رفت و همان پشنهاد اول را داد و عثمان هم همان جواب اول را داد . عبد الرحمن دست عثمان را فشرد و خلافت را به او داد .

احمد بن حنبل نیز در مسندش قضیه را از زبان عبد الرحمن بن عوف این گونه روایت می کند :

عن أبی وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف کیف بایعتم عثمان وترکتم علیا رضی الله عنه قال ما ذنبی قد بدأت بعلی فقلت أبایعک علی کتاب الله وسنة رسوله وسیرة أبی بکر وعمر رضی الله عنهما قال فقال فیما استطعت قال ثم عرضتها علی عثمان رضی الله عنه فقبلها .

مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 75 و مجمع الزوائد - الهیثمی - ج 5 - ص 185 و تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 39 - ص 202 و أسد الغابة - ابن الأثیر - ج 4 - ص 32 و ... .

أبی وائل می گوید به عبد الرحمن بن عوف گفتم : چطور شد که با عثمان بیعت و علی را رها کردید ؟ عبد الرحمن گفت : من گناهی ندارم ، من به علی [ علیه السلام ] گفتم که با تو بیعت می کنم به شرطی که به کتاب خدا ، سنت رسول و روش ابی بکر و عمر رفتار کنی ، علی [ علیه السلام ] فرمود : " نمی توانم " . به عثمان پشنهاد دادم ، او قبول کرد .

معنای سخن امام علیه السلام این است که کتاب خدا و سنت رسول نقصی ندارند تا نیاز باشد که عادت و سیرهء کسی دیگری را به آن ضمیمه کنیم ؛ یعنی این که من سیره و روش آن ها را مشروع نمی دانم و محال است که چیزی را جزء اسلام نبوده و در اسلام مشروعیت ندارد ، وارد اسلام کنم .

و عبد الرحمن بن عوف نیز کاملاً بر این مطلب واقف بود که امام علی علیه السلام چنین شرطی را نمی پذیرد و هرگز زیر بار آن نخواهد رفت ؛ از این رو ، این پشنهاد را داد تا عملاً خلافت را از امام دور کرده باشد و آن را به کسی واگذارد که از قبل جامهء خلافت را برای او دوخته بودند .

اگر امیر المؤمنین علیه السلام خلافت و سیره و روش آن دو را مشروع می دانست ، قطعاً در آن موقعیت حساس پشنهاد عبد الرحمن بن عوف را رد نمی کرد تا مجبور نباشد بیش از دوازده سال دیگر خانه نشین باشد .

و باز حتی در زمان حکومت ظاهری خودش ، وقتی ربیعة بن أبی شداد خثعمی به آن حضرت پشنهاد داد که من در صورتی با شما بیعت خواهم کرد که بر طبق سنت ابو بکر و عمر رفتار کنی ، حضرت نپذیرفت و فرمود :

ویلک لو أن أبا بکر وعمر عملا بغیر کتاب الله وسنة رسول الله صلی الله علیه وسلم لم یکونا علی شئ من الحق فبایعه ... .

وای بر تو ! اگر ابو بکر و عمر بر خلاف کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمل کرده باشند ، چه ارزشی می تواند داشته باشد ؟

تاریخ الطبری ، الطبری ، ج 4 ، ص 56 .

آیا علی (علیه السلام) معتقد به خلافت شورایی است ؟

اما جمله حضرت می فرماید:

وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا

گرچه برخی به این فراز از سخن حضرت برای مشروعیت بخشیدن به خلافت بر خواسته از شورای مهاجران وانصار استدلال نموده اند ولی کاملا اشتباه و نادرست است زیرا ؛

معاویه نه انصار ونه از مهاجرین بود

1. طرف سخن علی (علیه السلام) معاویه است که می خواهد با عدم شرکت خود و دیگر طلقاء ، بیعت حضرت را زیر سؤال ببرد حضرت در این نامه می فرماید :

وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ

اگر بر فرض ، انتخاب خلیفه بر اساس شورا هم باشد ، شورا حق مسلم مهاجرین و انصار است و تو نه از انصاری و نه از مهاجرین ؛ بلکه در سال فتح مکه در زیر سایه شمشیر آن هم به ظاهر اسلامی آوردی .

علی (علیه السلام) در قضیه جنک صفین در رابطه با یاران معاویه صراحتا می فرماید:

فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ .

خطبه 16.

قسم بخدایی که دانه را شکافت ، و پدیده ها را آفرید ، آن ها اسلام را نپذیرفتند ؛ بلکه به ظاهر تسلیم شدند ، و کفر خود را پنهان داشتند ، آنگاه که یاورانی یافتند آن را آشکار ساختند .

عمار یاسر ، یار باوفای امیر المؤمنبن نیز به تبعیت از امام می گوید :

واللّه ما أسلموا ، ولکن استسلموا وأأَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا رأوا علیه أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ .

مجمع الزوائد: 113/1، عن الطبرانی.

به خدا سوگند این ها إسلام نیاوردند ؛ بلکه به ظاهر تسلیم شدند و آنگاه که نیرو یافتند ، کفر خود را اظهار نمودند .

و با فتح مکه هجرت پایان پذیرفت ؛ همان طوری بخاری کرده که رسول اکرم (ص) فرمود :

لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ فَتْحِ مَکَّةَ .

صحیح البخاری، ج 4، ص 38، ح 3079، کتاب الجهاد والسیر، ب 194 ، باب لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ .

و از قول عائشه نیز نقل کرده که گفت:

انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ مُنْذُ فَتَحَ اللَّهُ عَلَی نَبِیِّهِ صلی الله علیه وسلم مَکَّةَ.

صحیح البخاری، ج 4، ص 38، ح 3080 ، کتاب الجهاد والسیر، ب 194 ، باب لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ .

از روزی که خداوند مکه را برای پیامبرش فتح نمود، دیگر هجرت قطع شد و پایان گرفت.

خلافت ابوبکر فلته و امر ناگهانی بود

2. در قضیه ابوبکر که شورایی در کار نبود ؛ بلکه بنا به تصریح شخص ابوبکر که گفت:

إنّ بیعتی کانت فلتة وقی اللّه شرّها وخشیت الفتنة .

أنساب الأشراف للبلاذری، ج 1 ص 590، شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج 6 ص 47 بتحقیق محمد ابوالفضل .

بیعت من یک امر ناگهانی و اتفاقی بیش نبود ؛ ولی خداوند ما را از شر او حفظ نمود و به خاطر جلوگیری از فتنه به قبول خلافت تن دادم .

و جناب عمر نیز صراحت دارد که :

إنّ بیعة أبی بکر کانت فلتة وقی اللّه شرّها فمن عاد إلی مثلها فاقتلوه .

شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج 2 ص 26، و ر.ک: صحیح البخاری، ج 8، ص 26، کتاب المحاربین، باب رجم الحبلی من الزنا؛ مسند احمد، ج 1، ص 55 .

بیعت با ابوبکر ، یک امر ناگهانی بود ؛ ولی خداوند ما را از شر آن حفظ کرد و اگر کسی دوباره خواست با چنین بیعتی ، خلیفه شود ، او را بکشید ! .

علی معتقد به خلافت انتصابی است

3. حضرت امیر (علیه السلام) معتقد به خلافت انتصابی است و خلافت انتخابی را مخالف کتاب و سنت می داند ، این نکته در جای جایِ نهج البلاغه به چشم می خورد . حضرت در خطبه دوم نهج البلاغه، خلافت را ویژه آل محمد (ص) دانسته و وصیت پیامبر گرامی (ص) گواه بر ادعای خویش بیان می کند :

ولهم خصائصُ حقِّ الولایة، وفیهم الوصیّةُ والوِراثةُ.

ولایت حق مسلم آل محمد است ، و این ها وصی و وارث رسول اکرم صلی اللّه علیه وآله هستند .

نهج البلاغة عبده ج 1 ص 30، نهج البلاغة ( صبحی الصالح ) خطبة 2 ص 47، شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید ج 1 ص 139، ینابیع المودة قندوزی حنفی ج 3 ص 449 .

و در نامه خود به مردم مصر می نویسد :

فو اللّه ماکان یُلْقَی فی رُوعِی ولا یَخْطُرُ بِبالی أنّ العَرَب تُزْعِجُ هذا الأمْرَ من بعده صلی اللّه علیه وآله عن أهل بیته ، ولا أنّهم مُنَحُّوهُ عَنّی من بعده.

بخدا سوگند باور نمی کردم، و به ذهنم خطور نمی کرد که ملت عرب این چنین به توصیه های رسول اکرم پشت و پا زده، و خلافت را از خاندان رسالت دور سازد.

نهج البلاغة، الکتاب الرقم 62، کتابه إلی أهل مصر مع مالک الأشتر لمّا ولاه إمارتها، شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید: 95/6، و151/17، الإمامة والسیاسة: 133/1 بتحقیق الدکتور طه الزینی ط. مؤسسة الحلبی القاهرة .

و در خطبه 74 می فرماید :

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَیْرِی وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِینَ وَ لَمْ یَکُنْ فِیهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَیَّ خَاصَّةً الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِکَ وَ فَضْلِهِ وَ زُهْداً فِیمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.

همانا میدانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم، سوگند به خدا! به آنچه انجام داده اید گردن می نهم، تا هنگامی که اوضاع مسلمین روبراه باشد، و از هم نپاشد، و جز من به دیگری ستم نشود، و پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم، و از آن همه زر و زیوری که بدنبال آن حرکت میکنید، پرهیز میکنم.

علی (علیه السلام) خلافت ابو بکر را حکومت استبدادی می داند

4. حضرت امیر (علیه السلام) خلافت خلفا را مبتنی بر اساس دموکراسی نمی داند ؛ بلکه صراحت دارد که حکومت را به استبداد قبضه کردند ؛ همان طوری که در خطاب به به ابوبکر فرمود :

ولکنّک استبددت علینا بالأمر وکنّا نری لقرابتنا من رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم نصیباً حتّی فاضت عینا أبی بکر .

تو در حق من استبداد کردی و بخاطر جایگاه من با رسول اکرم 6، خلافت حق مسلم من بود، که قطرات اشک ابوبکر با شنیدن این سخن علی 7 سرازیر گشت.

صحیح البخاری: 82/5، کتاب المغازی، با غزوة خیبر، مسلم، ج 5، ص 154، (چاپ جدید: ص 729 ح 1758)، کتاب الجهاد، باب قول النبی (ص) لانورَث ما ترکناه صدقة .

علی (علیه السلام) عمر را شایسته خلافت نمی داند

5 . و همچنین وقتی مطلع می شود که ابوبکر تصمیم دارد عمر را به عنوان خلیفه منصوب کند ، اعتراض شدید خود را با صراحت اعلام می کند ؛ همان طوری که در نقل ابن سعد در طبقات آمده :

عن عائشة قالت لما حضرت أبا بکر الوفاة استخلف عمر فدخل علیه علی وطلحة فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربک قال بالله تعرفانی لأنا أعلم بالله وبعمر منکما أقول استخلفت علیهم خیر أهلک.

عائشه نقل می کند : در آخرین لحظات زندگی ابوبکر ، علی (علیه السلام) و طلحه نزد او رفتند و از وی پرسیدند: چه کسی را خلیفه خود قرار داده ای ؟

پاسخ داد: عمر را.

به وی گفتند : پاسخ خداوند را چه خواهی داد.

پاسخ داد : آیا خدا را به من می شناسانید، من به خدا و عمر از شما آگاه ترم، اگر به ملاقات خداوند بروم خواهم گفت: که بهترین بنده تو را برای خلافت انتخاب کردم .

الطبقات: 196/3، تاریخ مدینة دمشق: 251/44، عمر بن الخطاب للاستاذ عبد الکریم الخطیب ص 75 .

علی (علیه السلام) به انتخاب عثمان به شدت اعتراض می کند

6. و نیز نسبت به خلافت عثمان نیز مخالفت خود را اعلام کرده و مقاومت می کند تا جایی که عبد الرحمن بن عوف او را تهدید به قتل می کند :

قال عبد الرحمن بن عوف : فلا تجعل یا علی سبیلاً إلی نفسک ، فإنّه السیف لا غیر .

الامامة والسیاسة ، تحقیق الشیری ج 1 ص 45، تحقیق الزینی ج 1 ص 31 .

و از قضیه شوری شش نفره عمر به شدت می نالد و فریاد در می آورد :

فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَی مَتَی اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّی صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَی هَذِهِ النَّظَائِرِ لَکِنِّی أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَی أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَیْهِ بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِیعِ إِلَی أَنِ انْتَکَثَ عَلَیْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَیْهِ عَمَلُهُ وَ کَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.

پناه به خدا از این شورا ! در کدام زمان من با اعضاء شورا برابر بودم که هم اکنون مرا همانند آن ها پندارند و در صف آن ها قرارم دهند ، ناچار ، باز هم کوتاه آمدم ، و با آنان هماهنگ گردیدم ، یکی از آن ها با کینه ای که از من داشت روی برتافت و دیگری دامادش را بر حقیقت برتری داد و آن دو نفر دیگر (طلحه و زبیر) که زشت است آوردن نامشان .

تا آن که سومی به خلفت رسید ، دو پهلویش از پرخوری باد کرده ، همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود ، و خویشاوندان پدری او از بنی امیه بپا خاستند ، و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند ، چون شتر گرسنه ای که به جان گیاه بهاری بیافتد ، عثمان آن قدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد ، و اعمال او مردم را برانگیخت ، و شکم بارگی او نابودش ساخت .

نهج البلاغه، خطبه 3 .

علی (علیه السلام) ابوبکر وعمر را خائن وحیله گر می داند

7 . امیرمؤمنان (علیه السلام)، ابوبکر وعمر را دروغگو، گنهکار، حیله گر و خائن می داند،

همان طوری در کتاب صحیح مسلم که از دیدگاه اهل سنت صحیح ترین کتاب بعد از قرآن کریم می باشد ، از زبان عمر ، خطاب به عباس و علی می گوید :

فلمّا توفّی رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله، قال أبو بکر: أنا ولی رسول اللّه... فرأیتماه کاذباً آثماً غادراً خائناً... ثمّ توفّی أبو بکر فقلت : أنا ولیّ رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله، ولی أبی بکر، فرأیتمانی کاذباً آثماً غادراً خائناً ! واللّه یعلم أنّی لصادق، بارّ، تابع للحقّ! .

پس از رحلت پیامبر گرامی (ص) ، ابوبکر مدعی خلافت آن حضرت شد ، و شما دو نفر (علی وعباس) ابوبکر را دروغگو، گنهکار ، حیله گر و خائن دانستید ، و پس از درگذشت ابوبکر من مدعی خلیفه پیامبر و ابوبکر نمودم شما باز هم مرا دروغگو ، گنهکار ، حیله گر و خائن دانستید .

صحیح مسلم ج 5 ص 152، (ص 728 ح 1757) کتاب الجهاد باب 15 حکم الفئ حدیث 49، فتح الباری ج 6 ص 144 .

علی (علیه السلام) خلفای گذشته غاصب خلافت می داند

8 .علی (علیه السلام) برای خلافت خلفای گذشته مشروعیتی قائل نیست و آنان غاصب خلافت حق خود می داند، همان طوری که در نامه خود به عقیل می نویسد :

فَجَزَتْ قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوَازِی فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ سَلَبُونِی سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّی.

خدا قریش را به کیفر زشتیهایشان عذاب کند ، آن ها پیوند خویشاوندی مرا بریدند ، و حکومت فرزند مادرم (پیامبر ص ) را از من ربودند .

نهج البلاغة، کتاب رقم 36 .

و در نقل ابن ابی الحدید آمده که حضرت فرمود:

وغصبونی حقی ، وأجمعوا علی منازعتی أمرا کنت أولی به.

قریش حق مرا غصب کردند و در امر خلافت که از همه شایسته تر بودم با من به نزاع برخاستند .

شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج 4، ص 104، ج 9، ص 306 .

بنا به ابن قتیبه وقتی ابو بکر قنفذ را نزد علی (علیه السلام) فرستاد و به اوگفت :

یدعوکم خلیفة رسول الله (ص)

خلیفه پیامبر تو را احضار کرده است.

علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود :

لسریع ما کذبتم علی رسول الله (ص)

چه زود بر پیامبر گرامی (ص) دروغ بستید و خود را خلیفه او نامیدید.

ثمّ قال أبو بکر : عد إلیه فقل : أمیر المؤمنین یدعوکم ، فرفع علی صوته فقال : سبحان الله لقد ادعی ما لیس له .

ابو بکر برای مرتبه دوم قنفذ را نزد علی (علیه السلام) فرستاد و گفت: به او بگو: امیر المؤمنین تو را احضار کرده است. علی (علیه السلام) با شنیدن این سخن فریاد بر آورد: سبحان اللّه چه ادعای بی جایی کرده است.

الإمامة والسیاسة بتحقیق الزینی، ص 19 وبتحقیق الشیری، ص 30 .

آیا با توجه به نکات هفتتگانه یادشده ، باز هم جای آن دارد که بگوییم علی (علیه السلام) به نقش شوری در خلافت عقیده دارد و یا خلافت خلفای گذشته را مشروع می داند ؟!!

آیا إجماع صحابه دلیل بر رضایت خداوند است؟

اما نسبت به جمله حضرت که می فرماید:

فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا .

پس اگر مهاجرین و انصار بر امامت کسی گرد آمدند ، و او را امام خود خواندند ، خشنودی خدا هم در آن است .

آقایان اهل سنت نمی توانند به این فراز از سخن حضرت امیر (علیه السلام) برای اثبات حقانیت خلافت خلفا استدلال نمایند ؛ زیرا :

أوّلاً : در برخی از نسخ نهج البلاغه بجای جمله «کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا»

عبارت «کَانَ ذَلِکَ رِضًا» بدون ذکر کلمه «لِلَّهِ» آمده است

( رجوع شود به نهج البلاغة چاپ: مصر، قاهره، الاستقامة. که کلمه «للّه» داخل گیومه قرار گرفته است. )

یعنی اگر مهاجرین و انصار کسی را برای خلافت برگزیدند ، دلیل بر رضایت آنان بر این انتخاب می باشد و این بیعت در اثر زور و شمشیر صورت نگرفته است .

ثانیاً: بر فرض این که کلمه «للّه» نیز در خطبه وجود داشته باشد ، معنایش این است که همه مهاجرین و انصار که حضرت علی ، صدیقه طاهره ، حسن و حسین علیهم السلام نیز داخل آنان باشد ، بر امامت کسی اجماع کنند ، قطعاً دلیل بر رضایت خداوند می باشد .

آیا فاطمه زهرا (س) با ابوبکر بیعت نمود؟

مگر نه این است که صدیقه طاهره بنا به روایات صحیح رضایت او رضایت پیامبر و غضب او غضب پیامبر می باشد که بنا به نقل حاکم نیشابوری رسول اکرم(ص) به فاطمه زهرا (س)

إنّ اللّه یغضب لغضبک، ویرضی لرضاک.

خدا به غضب تو غضباک و به رضایت تو راضی می شود .

آن گاه گفته:

هذا حدیث صحیح الإسناد ولم یخرجاه.

این روایت صحیح است ولی بخاری و مسلم ذکر نکرده اند .

مستدرک: 153/3، مجمع الزوائد: 203/9، الآحاد والمثانی للضحاک: 363/5، الإصابة: 266265/8، تهذیب التهذیب: 392/21، سبل الهدی والرشاد للصالحی الشامی: 11/ 44 .

و به نقل بخاری حضرت فرمودند :

فاطمة بَضْعَة منّی فمن أغضبها أغضبنی .

فاطمه پاره تن من است و هر کس او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است .

صحیح البخاری 210/4، (ص 710، ح 3714)، کتاب فضائل الصحابة، ب 12 - باب مَنَاقِبُ قَرَابَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم . و 219/4 ، (ص 717، ح 3767) کتاب فضائل الصحابة ، ب 29 - باب مَنَاقِبُ فَاطِمَةَ عَلَیْهَا السَّلاَمُ .

و به نقل مسلم نیشابوری ، حضرت فرمود:

إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی یُؤْذِینِی مَا آذَاهَا.

فاطمه پاره تن من است و هر کس او را اذیت کند مرا اذیت کرده است .

صحیح مسلم 141/7 ح 6202 کتاب فضائل الصحابة رضی الله تعالی عنهم، ب 15 -باب فَضَائِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ النَّبِیِّ عَلَیْهَا الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ .

شکی نیست که حضرت زهرا (س) نه تنها با ابو بکر بیعت نکرد ؛ بلکه در حال غضب و خشم و قهر از ابوبکر دار فانی را وداع نمود .

به نقل بخاری :

فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَکْرٍ، فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّی تُوُفِّیَتْ.

حضرت فاطمه دختر پیامبر اکرم (ص) بر ابوبکر غضب نمود و از وی قهر کرد تا روزی که از دنیا رفت .

صحیح البخاری: 42/4، ح 3093، کتاب فرض الخمس، ب 1 - باب فَرْضِ الْخُمُسِ .

و بنا به وصیت آن حضرت ، علی (علیه السلام) او را شبانه دفن کرد ، بدون آن به ابوبکر که خود را به عنوان خلیفه پیامبر قلمداد می کرد ، اطلاع دهند بر بدن وی نماز خواند :

فَلَمَّا تُوُفِّیَتْ، دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِیٌّ لَیْلاً، وَلَمْ یُؤْذِنْ بِهَا أَبَا بَکْرٍ وَصَلَّی عَلَیْهَا .

صحیح بخاری، ج 5، ص 82، ح 4240، کتاب المغازی، ب 38، باب غَزْوَةُ خَیْبَرَ، صحیح مسلم، ج 5، ص 154، ح 4470، کتاب الجهاد والسیر (المغازی )، ب 16 - باب قَوْلِ النَّبِیِّ صلی الله علیه وسلم «لاَ نُورَثُ مَا تَرَکْنَا فَهُوَ صَدَقَةٌ» .

آیا علی (علیه السلام) در میان مهاجرین و انصار بود؟

مگر نه این است که علی (علیه السلام) بنا به نقل بخاری و مسلم تا مدت 6 ماه از بیعت با ابوبکر خود داری نمود :

وعاشت بعد النبی صلی الله علیه وسلم، ستة أشهر... ولم یکن یبایع تلک الأشهر .

حضرت فاطمه بعد از رحلت پیامبر 6 ماه زند بود و در طول این مدت علی (علیه السلام) با ابوبکر بیعت ننمود .

صحیح البخاری، ج 5، ص 82، صحیح مسلم، ج 5، ص 154.

آیا بیعت ننمودن علی (علیه السلام) دلیل بر عدم مشروعیت خلافت ابوبکر نیست؟

مگر بنی هاشم به تبعیت از علی (علیه السلام) از بیعت خود داری نکردند ؟

بنا به نقل عبد الرزاق استاد بخاری :

فقال رجل للزهری : فلم یبایعه علیّ ستة أشهر ؟ قال : لا ، ولا أحد من بنی هاشم .

مردی به زهری گفت : آیا درست است که علی در طول 6 ماه بیعت نکرد ؟ پاسخ داد : نه علی و نه هیچیک از بنی هاشم در طول این مدت بیعت نکردند .

المصنف لعبد الرزاق الصنعانی، ج 5، ص 472 - 473.

همین تعبیر را بیهقی در سنن ، طبری در تاریخ خود وابن اثیر در دو کتاب رجال و تاریخ خود نقل کرده اند .

اسد الغابة: 222/3 و الکامل فی التاریخ ، ج 2 ، ص 325 و السنن الکبری، ج 6، ص 300 و تاریخ الطبری، ج 2، ص 448 .

مگر آقای ابن حزم از علمای بزرگ اهل سنت نمی گوید :

ولعنة اللّه علی کلّ إجماع یخرج عنه علی بن أبی طالب ومن بحضرته من الصحابة .

لعنت خداوند بر آن اجماعی که علی (علیه السلام) و همراهانش در داخل آن اجماع نباشند .

المحلی: ج 9، ص 345، بتحقیق أحمد محمد شاکر، ط. بیروت - دارالفکر .

 

موفق باشید
برخی مطالب از سایت ولی عصر است
گردآورنده:جلال فیض بخش

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۰۹
جلال فیض بخش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی